X
تبلیغات
مجتمع فنی
رایتل
friendship is stronger than love
دوشنبه 11 شهریور‌ماه سال 1387
پسرک بزرگ شده
مادرش باور نمیکرد که او همان پسر خوب و سر به راه و حرف گوش کن خود باشد.پسر در دانشگاه هیچ کس را مثل خودش چشم گوش بسته و سر به راه نمیدید،گویا به قول همکلاسیهایش او اصلا بزرگ نشده به همین دلیل تصمیم می گیرد عوض شود تصمیم میگیرد به حرف انها گوش ندهد با آنها مخالفت کند او تصمیم میگیرد بزرگ شود.

همه چیز از یک بحث پیش پا افتاده شروع شد و این بهانه ای بود برای اینکه به خانواده اش نشان دهد که دیگر بچه نیست،مادر بهت زده نظاره گر پسرک سر به راه ...

یک دعوای پیش پا افتاده ، قهر از خانه، برداشتن ماشین پدر و بدون هیچ حرفی از خانه بیرون زد. دقیقا نمیدانست کارش درست است یا اشتباه ولی احساس خوبی داشت این کار را در فیلم ها دیده بود.

سوار ماشین شد دلش میخواست به همه نشون بدهد که دیگر بزرگ شده سرعتشو زیاد کرد و سرشار از احساس غرور همچنان در خیابان با سرعت می رفت.

لحظه ای ترس و اظطراب از مخالفت،جدایی، ... ولی بازگشتی نمی دید او به علتش فکر می کرد به اینکه چقدر بزرگ شدن سخت است.

چراغ قرمز شد و او همچنان در فکر عمل خود ناگهان صدای صوت پلیس او را به خود آورد. او از چراغ قرمز رد شده بود بایستی می ایستاد پسرک بزرگ شده ترسید سرعت را زیاد کرد از کنار ماشینی رد شد و صدایی شنید در آینه نگاه کرد آینه بغل ماشین کناری روی زمین افتاد و راننده با بوق می خواهد او را متوجه عمل خود کند تمام اعضای بدنش می لرزید، آخر او اولین باری بود که تصادف می کرد.

ترسید سرعت را بیشتر کرد برای رهایی از دست راننده خسارت دیده به کوچه پس کوچه زد، دلش می خواست همان کودک بماند دوست نداشت بزرگ بشه دلش می خواست خودش باشه در همین فکر ناگهان موتور سواری را در مقابل ماشین خود دید او چند قدمی با ماشین فاصله نداشت صدای ترمز همه کوچه را فرا گرفت ولی دیر شده بود موتور سوار با ماشین او برخورد کرد و به زمین افتاد.

دیگه خودش نبود، هیچ احساسی نداشت، نمیدانست چه کند. یه دنده عقب و با سرعت از کنار موتوری نقش بر زمین حرکت کرد.
پسر سر به راه حرف گوش کن بزرگ شده قصه ما اکنون یک قاتل فراری است.